X
تبلیغات
داستان تخیلی

داستان تخیلی

داستان تخیلی

چه خوب درد دیگر درد ندارد

چه خوب درد  دیگر درد ندارد

 

 

 

آه ه ه ه  چه  خوب  درد دیگر درد ندارد . خواب خواب خواب  چه؟ خوب است و شیرین . این همه سال نمی دانستم خواب چنین است.  پرده , چوب پرده,  دیوار , گچ دیوار , کمد , بوفه شیشه ای, لوستر, لامپ لوستر , کلید برق ,پنجره , ترک ریز دیوار , پوسته رنگ    و از همه بیشتر سقف همه و همه  همراهان من در طی کردن من در این همه درد . روزها , شبها , نیمه شبها , در سپیده دم, وقت غروب ,  ظهر  همیشه همیشه چشمانم خیره بر  آنها است. اما چه خوب درد  دیگر درد ندارد. خانه بعد از من , بچه ها بعد از من , همسر بعد از من , دوستان بعد از من , فامیل بعد از من, پولم بعد از من , نقطه آغازتاریخ من , نقطه پایان تاریخ من.اما نه آرم آرام  فرق می کند . همه چیز یکباره  تغییر  می کند. رنگ عالم داره عوض می شه .بعضی چیزها کم  رنگ  و بعضی پر رنگ  و بعضی در درون حبابی شفاف و سخت قرار می گیرند و  حفظ می شوند . آرامش می لغزد  در درونم  خاله ربابه , عمه نصرت, بابا حسین, ننه جون , آواجی ,محمد "عمو علی", کاظم, مهشید همه و همه گذشته ها  می آیند و می روند .مادر عزیزم , کودکیم , گرمای نوازش پدرم, رهایی در کوچه های طفولیت  همه نزدیک می شوند. رشته باریک  و موئین  گذشته  قطور و ضخیم می شود  و من را بخود می خواند . شاهدم  بر حال و آینده . مرز خواب و بیداری در هم و مغشوش   چه  خوب درد دیگر درد ندارد. تو مادرم هستی ؟یا دخترم.تو همسرم هستی ؟یا پسرم. همه دردها  می روند  و آنکه  جان گرفته می آید و بیشتر می ماند  یکی است . درد وجدان . وچه با  قدرت است و پایدار  اوست که در لحظات  پریدن  چنگ در وجودم می اندازد . و من بودم که در طی سالها او را در درونم پروراندم .نبود و ضعفش پرواز را  راحت می کند . چه خوب درد  دیگر درد ندارد. مرزی بین توهم و واقیعت وجود ندارد  و هر دو یکی شدن  درست مانند شفق صبح. سر حد دو عالم به هم  می ریزد . هم  در شب هستی و هم در روز  و در پایان از شب گذر می کنی  سرد وساکت ترین وقت . قبل سحر است در بین دو عالم .و آن زمانی است که  درد  دیگر درد ندارد.

 

برای تمامی کسانی که  شاهد  رفت , نرم و آرام  عزیز خود  به آهستگی هستنند  درست مانند سوختن یک شمع

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 12:32  توسط نامردناشناس  | 

7% , 8% , شاید هم 10%

7%  , 8%  , شاید  هم 10%

 

اسمش "بخش علی" است واز آن پیر مرد های است  که  سالها از طاسی  و کچلی سر ش می گذرد و پوست براق کشیده شده به روی جمجمه   مکعب مستطیل او قرمز  تیره با خالهای قهوه ای است.  ته ریشه سفید و زبرش ابد ی است و انگار هرچه مو بر سرش بوده در یک مهاجرت  دسته جمعی و اجباری در صورتش  ساکن شده و جا خوش کردنند. کت قهوه ای  و شلوار خاکستری  رنگ و رو رفته  اش  بومی تر از پوست تنش همیشه با اوست و عضو همیشگی  وجودش  . کفشهای” شبرو "  با پاشنه های خوابید  مولد صدای "کر و کر "  پیمایش او است .می گوید روستا زاده است و 55 سال پیش به تهران  آمده  و در ابتدا در یک حمام عمومی در سمت کارگر نظافت چی  مشغول به کار شده و هر روز  دهها  تپه  بجا مانده   موی زائد  جدا شده از تن  مشتریا ن حمام را از " واجبی خانه " حمام جمع و پاک می کرده . و در آنجا بود که مدارج ترقی را طی کرد و از کارگر نظافت به " دلاک " و سپس "کیسه کش " وبعد "جامه دار " و در پایان "استاد حمام "  شد . پول جمع کردن و خرج نکردن  دستور  زندگیش و  حسرت خوردن یک وعده  شکم سیر غذا  ساده و معمولی  همیشه بر دلش .سالهای سال شاهد  جاری شدن کف صابون  حامل چرک تن مردم بود  و  تناوب  کثیف و تمیز شدن  آدمیان  با بسامدی ثابت  برای او تکراری . با آمدن  درد پیری  بر تنش  بعد از سالها  تازه فهمید پول اندوخته  بیشتر از تن فرسوده  زاینده  است  و بهره خوره  سرمایه و پول  شد بطوریکه هر کسی درمانده   پول می شود  به او مراجعه و در مقابل 7%  , 8%  , شاید  هم 10%  بهره ماهیانه  نیازش را تامین می کند و خود را در چاهی  بی انتها  از پرداخت بهره  و تنزیل می اندازد.تنها هدف و  غایت و تعریف جهان در  ذهن "بخش علی" "درصد " است و بس. مشتریان  او  کسبه ورشکسته , مریض دارن بی پول , پدر ومادران  ناتوان  در اندیشه فرزند, مستاجران بدون ودیعه مسکن ,مسافر کشان  بدون ماشین, و در یک کلام همه از واماندگان مالی هستنند. کسانی که نا خواسته و ندانسته  شاهرگ مالی خود را در اختیار  نیش  "بخش علی" دلاک قرار می دهند واو مستمر می مکد  ومی مکد  و می مکد . آن هم نه برای  سیری شکم  ویا اندوختن  طبق عادت عمر  . بلکه برای سیراب کردن  تشنه ای سیراب  ناشدنی در وجودش . برای رفع نیازی  فزایند که از دوران  نوجوانی تا پیری با سرکوب مستمر,  رشدی تند تر و پایدار ترداشته . تمنایی که شانه به شانه  گرسنگی شکم می زند . "بخش علی" تشنه  زن است و" دار و ندار"  و تمامی بهره  دریافتی از نزول و تنزیل   واماندگان  را به پای زنان و دخترانی می ریزد که خود را در اختیار او بگذارند.  زنان و دختران همان مردانی  که از آنها بهره می گیرد . یک چرخه و گردش کامل  از جسم و پول  یک حلقه ,یک لوپ, یک دایره, یک چنبره , یک مدار بسته . و در این میان  سخت است  در اوج رفع نیاز "ناتوانی" ."بخش علی" ناتوان است. سالهای سال گرسنگی و سرکوب  نیاز "بخش علی” را ناتوان کرده .او سگی است که دندان ندارد, , آهویی است که سم ندارد , رقاصی است که دست و پا ندارد,پرنده ای است که بال ندارد, آوازه خوانی است که لال  است . ودر چاره او دهان خود را جانشین  عضو دیگر بدنش نموده . "بخش علی"در نظر آنها  بی خطر است و  فقط  مانند یک نوزاد می جوید , می بوید , می مکد, می خورد.  و می گردد و می جوید کودکی و نوجوانی و جوانی  گم شده اش را . تلاشی که احتمال موفقیت آن 7%, 8% و شاید 10% باشد. و  فریبا  خانم یکی از آشنایان "دهان بخش علی" بود که گفت "بخش علی "علاج درد تو در دست من است. و فقط من هستم  که حب قرص گرانقدری را دارم که مردانگی را به تو  باز می گرداند .قرصی را که در روی آن حک شده بود V شاید همان    7%  , 8%  , شاید  هم 10% بوده. بخشعلی  حب قرص را فرو بلعید  به امید وصول مردانگی و یافتن اجابت تمناع و نیازش.دفینه  مغز بخشعلی  بعد از روستای زادگاهش و حمام عمومی مردانه ای که سالها در آن شاهد  جدا ودور شدن چرک تن مردمان  در آن بود و تصویر مات  مناظری که با دهان آنها را  حس می کردآخرین چیزی را که حس کرد دو بینی و سرگیجه و سر درد بود .با دیدن بخشعلی در بیمارستان  از پزشک معالج او پرسیدم چه شده ؟

گفت : به دلیل مصرف قرص V و افزایش فشار خون دچار پارگی شریان مغزشده و در اغماع  بسر می برد  و احتمال  بهبودی او  7%  , 8%  , شاید  هم 10%

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 14:47  توسط نامردناشناس  | 

غیر تخیلی

پیله را دریدن و پریدن

 

حاصل زندگی تمامی ما آدمیان  خلق دست آوردهایی  است که در طول عمر خویش می سازیم و گرداگرد  خود  قرار می دهیم  چنان که این چیدمان  تبدیل به "پیله ای "  سخت  و چقر و تنگ در اطرافمان می شود و نعمت عزیز حرکت  را برای ما محدود می سازد . و شاید یکی از رسالت های نهایی  زندگی  دریدن این "پیله" باشد  یکی در جوانی یکی در میان سالی و یکی هم در کهنسالی  جنس این "پیله " هر چیزی می تواند باشد "افکار جزم و خشک" "موقعیت اجتماعی"  ثروت و دارایی"   ...... و حتی "خانواده و همسر و فرزندان". دریدن این پیله به معنای  نابودی این  دست آوردها نیست  بلکه  رهایی از ثقل و سنگینی ایذایی  آنها است .شب گذشته  زنی سالخورده را دیدم  که "پیله" درید و چون یک پروانه  از حصار تنگ و عزیز  خود ساخته اش خارج شد و به تنهایی پرواز کرد . زنی که از 9 سالگی بار سنگین برپایی و نگهداری یک خانواده را تا 73 سالگی به دوش کشیده و همیشه یا نگهداردیگران بوده  یا دیگران نگهدار او . کسی که از نعمت تنهایی و به خود آمدن  و با خود بودن و از خود خواستن و در خود غلتیدن و با خود سفر کردن محروم بوده  چون پروانه ای  مست  و شیدا  "پیله" را درید  و پرید . در ظاهر سفر ساده  و تنهای  یک پیر زن بود اما  در عمق شکستن حصاری خود ساخته  و پرواز  شیرین تنهایی بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 10:19  توسط نامردناشناس  | 

شفای عاجل (2)

 

شفای  عاجل (2)

 

 

 

اسم او "خان محمد شنبه" بود و می گفت 65 سال  عمر  و3 زن و 14  بچه دارد  . حالا آمده ایران تا با پسران  و نوادگا ن خود  دیداری داشته باشد . حق و حقوق و پول  از آنها  بستاند . مانند گرازی که سر در گودال  لجن کرده  باشد با حرس و ولع  خرناس کشان  پوزه  بر تن  پر درد من  می کشید  و خرخر  می کرد . تنها  حس  قابل قبولی که در آن لحظات  سرشار از تهوع  و درد  و بی قراری و انزجار  حواس  آشفته ام را  تسلی بخش بود  حرکت  وتماس  ریش حنا بسته و قرمز رنگش با صورتم  بود.  از فرو رفتن دانه های  ریش  در حفرهای  بینی  و گوش  و گودی چشمم درد شیرینی  داشتم و حا صلش حرکتی نرم و پرتابی  به گذشته های  دلچسب و دور خویش بود . سفری مهتاب گونه به دوران خردسالیم آن زمان که  از پشت سر "ننه جونم" را در آغوش می کشیدم و گیسوان حنا بسته و قرمز رنگ او  به صورت  و گونه کوچک  من که دختر بچه ای  بیش نبودم  می سایید و  باعث  ایجاد حسی خوشایند در من می شد . من  متاع مرغوبی برای عرضه به مشتری ندارم و از این نظر "بد فروشم" چاره ای ندارم این  موضوع به چهره و قد و سن و سال من مربوط می شود . اما هیچ وقت "کم فروش" نبودم  چون به عنوان "فروشنده لذت" همیشه معتقد بودم  در مقابل دریافت پول از مشتری به همان اندازه خدمت باید  کرد . بخصوص مشتریان من که افرادی زحمتکش و کم درآمدی هستنند . راضی  و ارضا بودن آنها تسلی بخش خاطر من است "خان محمد شنبه” کارش تمام شد و رفت  بعد از او "انتظار ایوب" آمد و بعد "ایمان بهادر" و بعد "بشیر ایثار" بعد" محمد  حسن علاقه"  تا پایان  هشتمین نفر  به احترام  عمر و سن و سال یکدیگر  به ترتیب سن . به یاد تصویری در یکی از کتابهای پریسا افتادم  که نشان دهنده سیر تکوین جنین از یک هفتگی تا تولد بود .  درد و بی حالی برایم  تکراری بود  و مشکل  چگونه برخواستن  و به خانه رسیدن بود  به خانه ای که یک دختر جوان و یک پسر بچه  در انتظار حضور مادرشان بودنند و منتظر غذا ی گرم او . مادری که هشت مرد را ارضا کرده و با تنی رنجور  در راه خانه است . بسختی بلند شدم لباسم را پوشیدم  و تشک پاره ای را که سرشار خون بود گرداندم و پشت و رو کردم تا کسی متوجه خونریزی من  نشود .آماده دریافت دستمزد و رفتن بودم که "خان محمد شنبه" همراه پسر جوانی  وارد اطاق شد و رو کرد به من و با خنده گفت: این "جمیل" است "همسر سفر" من است  جوان خوبی است و می خواهم  شما الآن دامادش کنید. این  را گفت و با خنده از اطاق خارج شد و من و آن جوان را تنها گذاشت .  از شدت  تعجب تمامی مصائبم یادم رفت . قبلا شنیده بودم رسم است بعضی از مردان افغا نی در سفر های طولانی  پسر نوجوانی را  به عنوان  لقمه ویا "ساندویچ" جنسی همسفر خود می کنند  تا در طول سفر در همه شرایط یک هم بستر داشته  باشد اما هیچ وقت  باور نداشتم . "جمیل" را نگاه کردم پسر جوانی که بیشتراز جمیل بودن نجیب بود لاغر اندام با چشمانی بادامی  و خمار و سرشار از مظلومیت با پوستی زرد خوشرنگ که به رنگ نور خورشید صبحگاهی می زد . از پریسا کوچک تر بود و از پیمان بزرگتر  قرابتی ,اشتراکی  بین من و او بود . شاید چون هر دو  زوج و همخوابه "خان محمد شنبه" بودیم . شاید چون هردو دردمند بودیم . شاید چون هر دو ناخواسته مفعول  روزگار خویش بودیم . شاید چون هردو  پوست مان زرد رنگ بود و من از کم خونی و اواز نژادش  . از او فرصت خواستم  به دستشویی رفتم و با آبی سرد و گزنده خود را شستم شستم شستم  موهای  آشفته ام را  آراستم  و صورتم آنقدر با آبسرد  شستم تا پوست صورتم گولگون شد  و به اطاق سرایداری  وارد شدم و چون  " کوکبی بنفش" که زنبور سرگشته ای را در خود میگیرد  "جمیل "را در خود گرفتم و دادم به او هر آنچه  در وجودم بود . تمامی خوبیهای اندکی را که تجربه کرده بودم  تمامی دارایی پنهانی را که در هزار توی "صندوق خانه" احساسات   جمیع زندگیم   نهان کرده بودم. و در پایان  خود را رها جستم .و در انتها  به خانه آمدم  در کنار پریسا و پیمان  و لختی بعد در بستر خواب خویش سوریدم  و به خوابی  شیرین  وعمیق  بعد از  سالها فرو رفتم. اینبار خواب" کوکبی بنفش " بود و من زنبوری سرگشته . مانند جنینی غوطه ور در رحم  مادر  درمیان خود به شادی می پیچیدم  از درد دور بودم . تمامی  رویاهای شیرینی را که از" ایزد خواب" طلب داشتم  تا صبح  باز پس گرفتم . صبحگاهان با گرمای خورشید جان بخش از خواب  بدون  درد بر خواستم و زیبا ترین رنگ  عالم  "رنگ سفید" را در پوشک خود دیدم.این سفیدی و خشکی و التیام درد  پاداش من از "ایزد مهر " بود.  

 

 

 

تمام         

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 14:39  توسط نامردناشناس  | 

شفای عاجل (1)

شفای  عاجل (1)

 

 

 

به عنوان یک بیمار بد حال همیشه  تنها  مراجعه می کنید ؟حد اقل  یک نفر را به عنوان همراه با خود نیاوردید  که ما مشگل  مربوط به شما را  با او در میان بگذاریم.البته چاره ای نیست جز بیان حقیقت  حتی اگر  تحملش  دشوار باشد . واقعیت  این است . شما خانم  مبتلا به سرطان  دهانه رحم  هستیید . آن هم  در مراحل نهایی آن.  متعجب هستم این همه درد و خونریزی را تا به حال چگونه تحمل کردید؟ مهبل  شما تغییر فرم داده و بشدت دچار کم خونی شدید.  تنها گزینه  استراحت مطلق, قطع کامل تماس جنسی , پرتو درمانی , شیمی درمانی و در نهایت اگر دوام آوردید  شاید جراحی .

در کمال ترس و درماندگی  گفتم:دکتر امیدی به بهبودی  من است؟

دکترگفت: مرگ و زندگی دست خدا است  همه ما  وسیله هستیم  امید به خدا داشته باش وبرو دنبال نذر و نیاز . توسل کن , توسل ,توسل کن  برای شفای عاجل 

 

دنیا با تمامی بزرگی و عظمتش  با تمامی آدمهایش  ذره ای شده بود و به گرد سرم می چرخید . هیچ جا را و هیچ کس را نمی دیدم  وغافل از همه راه  خود را طی می کردم .نه بیماری  و نه مرگ برایم مهم نبود  فقط به زند گی پریسا و پیمان بعد از مرگ خویش فکر می کردم . پریسا دانشجو است و پیمان هنوز یک کودک دبستانی . من  به عنوان یک مادر باید زنده بمانم . مرگ من ظلم خدا است  . بعد از ساعاتی  سرگشتگی  و سرگردانی  و نشخوار گذشته وجابجایی آیند . به خود آمد ه تصمیم گرفتم نیاز لحظه را فراهم کنم و غافل شوم از آینده ترسناک  و به  کسب کارم مشغول شوم . در سطح شهر که من مشتری ندارم . چون اینجا کسی برای یک زن  زشت  مسن کوتاه قدی که پوشک خونی لای پایش است نگاه صرف  نمی کند چه رسد به خرج  پول . جای کسب کار من شهرک های صنعتی  اطراف تهران  است  کارگران ساختما نی  و افغانی  و شهرستانی  این شهرک ها. بدون معطلی  رفتم شهرک صنعتی" شمس آباد". زیر شکمم انباشته از درد بود و درد مانند دو موجود زنده به استخوان دو پایم سرک می کشید و رگ و ریشه ام را می خراشید و رطوبت حاصل از خونریزی و بی حالی حاصل از  کم خونی  بی قرارم کرده بود .ماشینی  شیک و زیبا کنارم ترمز کرد شیشه سیاهش آرام آرام پایین رفت و از پشت آن سیاهی شفاف چهره مرد جوانی سفید رو  با ابروانی  آراسته  و مرتب که تلالو زنجیر طلایی دور گردن سفید آمیخته به دانه های سیا ه موی برجسته اش کرده بود

رو کرد به من و گفت: چطوری  میمون چادری؟ چرا نمی روی "جردن" و "ولنجک"  اینطور با ناز قدم بزنی؟

درد و بی حسی و خشم  در من معجونی درست کرد  که در جوابش بگویم : " بچه موزلف" اگر پول بابات نبود  "خانم خوشگل های " "جردن" و "ولنجک"  تو را به اندازه  " عن  خشک شده چسبیده به پشم کون سگشون " هم قبول نداشتند.

قلبم از شدت هیجان می خواست  تند تر بزند اما کم  خونی و بی حالی حاصل از آن  اجازه نمی داد  و به سختی به راهم ادامه دادم . دو مرد افغانی را با لباس کار دیدم که کنار درب کارگاهی ایستاده بودنند . از نگاهشان نیازشان را گرفتم . چادرم را کمی شل کردم و  به سختی لبخندی به لب آوردم.

یکی از آن دو جلو آمد و گفت:خانم میهمان ما می شوید؟

 من که از شدت ضعف  حال و حوصله گفتگوی  طولانی نداشتم  فوری گفتم چند نفر هستید ؟

در جواب گفت:  هشت آدم

توان  فکر و محاسبه و اندیشه در مورد  عاقبت  آن را نداشتم . به دستمزد و عایدی  چند ساعت آینده فکر میکردم . نه درد   نه خونریزی بیشتر  نه تحمل هشت مرد مانند گرگ گرسنه می توانست سد راه من شود . داخل کارگاهی شدم که در ساعات تعطیلی  بود  و همه جایش  انباشته از کیسه های مواد کهنه پلاستیک بود . وارد اطاق سرایداری شدم  که در کنارش اطاق کارگران بود. بوی  رطوبت آمیخته به  بوی دود سیگار و سیب زمینی و گوجه سرخ شده  اولین  مستقبل من بود.  تشکی  پاره و بی رنگ رو  با نقش راه راه  قهوه ای که یاد آور "زیر شلوار" آقا جونم  در سالهای دور کودکیم  بود .در گوشه اطاق جا گرفته بود  یک مبل تک نفره  زوار در رفته هم در گوشه دیگر اطاق.مردی که با او در ابتدا صحبت کردم  وارد شد و به من خوشامد گفت و از من خواست بعد از او اولین کسی که وارد می شود و از نظر آنها محترم است و قابل احترام  بیشتر به او توجه کنم . چادر و لباسهایم را بروی مبل گذاشتم و خون بدنم را پاک کردم و  بر روی تشک  پاره ای که تصویر هوایی دریایی پر از جزیره را در ذهنم زنده می کرد دراز کشیدم  و با "آهی" عمیق قسمت کوچکی  از درد و رنج و خستگی آن روز لعنتی را از راه دهان و گلویم خارج کردم. در باز شد و مرد مسنی  با ریشی  حنایی رنگ و چشمانی ریز و بادامی وارد شد . گویا این مرد میهمان بزرگشان بود و به افتخار ورودش  من را به عنوان سفره ای متشکل از خوراکی  در جلوی او باز کردن.   

 

 

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 14:14  توسط نامردناشناس  | 

درد وجدان

درد وجدان   

 

 

یادم میاد  سالها دور وقتی در کشور آلمان  دانشجو بودم  و برای تعطیلات تابستانی به ایران آمدم  سوار بر اتومبیل بنز پدرم  در جاده "بوئین زهرا "  به "قرق آباد"  خلوت بودن مسیر من را به یاد اتوبان  بدون محدودیت سرعت "اشتوتگات" انداخت و سوار بر سرعت آمیخته به جنون خود خواسته  با شنیدن یک صدای  مهیب  جسد لهیده یک مرد روستایی موتور سوار را بر روی شیشه جلوی اتومبیل دیدم . با صرف هزینه ای اندک نزد پاسگاه و کدخدای ده از خانواده متوفی رضایت گرفتم ومجددا به سر کلاسم در کشور آلمان باز گشتم  تا مدتی درد وجدان عذابم می داد اما بعد از مدتی فراموش کردم.

 یادم میاد  سالها دوروقتی شوهرم  به روی تخت بیمارستان  بابیماریی سخت  رودر رو بود و برای چند نفس بیشتر با اهریمن مرگ می جنگید  من شیفته مرد جوان بهیاری شده بودم و وقتی در آغوش آن بهیار جوان  در کنار بستر شوهر م مشغول معاشقه بودم  به ناگاه چشمم به چشمان خیره  و شاهد  او افتاد که آخرین تصویر حک شده در ذهنش از این دنیا پرتره تمام قد خیانت همسرش بود تا مدتی درد وجدان عذابم می داد اما بعد از مدتی فراموش کردم.

یادم میاد  سالها دوروقتی  کودک بودم و دانش آموز سال اول راهنمایی پسر بچه ای  بر عکس من  نحیف  و ریز نقش  در کلاس داشتیم که همیشه در طول زنگ تفریح  شاهد  خرید  و خوردن  ساندویچ و تنقلات دیگر بچه ها بود و خودش هیچ وقت  نمی خرید و نمی خورد  و تنها  روزی که او بهر دلیل یک ساندویچ خرید و تصمیم به خوردن آن گرفت  من از سر شوخی و خنده و مسخره  به ناگاه آب دهان (تف) به داخل ساندویچ او انداختم تا او نخورد و من بخورم  هنوز نگاه گرسنه اش در یادم  است . تا مدتی درد وجدان عذابم می داد اما بعد از مدتی فراموش کردم.

یادم میاد  سالها دوروقتی  در خطوط جنگ ایران و عراق  میان منطقه "هور الهویزه" غواص بودم  در یک تک  به نیروهای عراقی تعداد زیادی  از نیروهای  دانشجویی  عراق را که به اجبار به جنگ آمده بودن  اسیر کردیم و تعداد36 نفر از آنها  در موضع مابرهنه  و بی لباس  دو زانو نشسته بر زمین و دو دست بر بالای سر  روبروی من بودن . با شروع تک نیرو های عراق  من به دلیل اینکه این 36 نفر دو باره به سمت کشور خودشان باز نگردنند . همه آنها را به رگبار  مسلسل بستم و چهار نارنجک را در میان آنها منفجر کردم و بداخل آب پریده گریختم  تا مدتی درد وجدان عذابم می داد اما بعد از مدتی فراموش کردم.

یادم میاد  سالها دوروقتی  زن جوانی بودم و پرستاری از مادر شوهرم که پیر زنی بیمار و اسیر فراموشی بود به  دست من بود. یک روز که از شدت  زحمت  و رنج پرستاری به ستوه امده بودم  بسراغش رفتم و دیدم چند مورچه  خط آب دهان  پیر زن را گرفته  و به دنبال شیرینی بزاقش از صورت و سر و بدن بی دفاعش بالا می روند . ندیده گرفتم و برای ساعاتی خانه را ترک کردم  و وقتی باز گشتم صد ها مورچه را در سطح چشم و سوراخ بینی و گوش پیر زن  بی جان  دیدم . تا مدتی درد وجدان عذابم می داد اما بعد از مدتی فراموش کردم.

یادم میاد  سالها دوروقتی 

تا مدتی درد وجدان عذابم می داد اما بعد از مدتی فراموش کردم.

یادم میاد  سالها دوروقتی 

تا مدتی درد وجدان عذابم می داد اما بعد از مدتی فراموش کردم.

یادم میاد  سالها دوروقتی 

تا مدتی درد وجدان عذابم می داد اما بعد از مدتی فراموش کردم.

یادم میاد  سالها دوروقتی 

تا مدتی درد وجدان عذابم می داد اما بعد از مدتی فراموش کردم.

یادم میاد  سالها دوروقتی 

تا مدتی درد وجدان عذابم می داد اما بعد از مدتی فراموش کردم.

یادم میاد  سالها دوروقتی 

تا مدتی درد وجدان عذابم می داد اما بعد از مدتی فراموش کردم.

 

 

تمام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 20:13  توسط نامردناشناس  | 

"او"(12)

"او"(12)

 

 

من تمامی شعرها و نوشته هایت را بررسی کردم  . و تنها مرد مورد علاقه تو را پدرت یافتم  و با مراجعه به آرشیو  های 27 سال پیش جراید و پلیس راه  که بعد از تصادف اتومبیل ثبت شده بود  تصویر آن را یافته و پردازش کردم  و تصمیم گرفتم  اولین  چهره ای که از من می بینی  او باشد . حالا اگر این چهره مورد نظر تو نیست  . من می توانم هر نو ع چهره دیگری در نظر تو در اینجا از خود  نشان دهم .

" او " دست در موهایم کشید و  دستم را به گرمی فشرد و آرامشی شگرف در وجودم جاری کرد  که تا به حال طعم آن را در دنیای حقیقی نچشیده بودم. قابل قبول نبود که تمامی این نوازشها  تاثیر پالسهای دیجیتال  بر سلولهای  پیزو الکتریک  آن لباس الکترو نیکی و کلاه حجیم و دستکشها باشد .  دست بر صورت "او" بردم  لمسش کردم  به آهستگی پوست گردنش را  و سپس شانه هایش را  لذت بخش بود و واقعی. حجم عضلات کتف و بازوانش را   گرمی سر انگشتانش را  حجم و هیئت و هیبت  جسم مهربانش را با تمامی وجود حس می کردم به یکباره خود را میان آغوشش  در هیجانی آمیخته به نئشگی یک آرامش  عمیق  یافتم . با تمامی  وجود و  قدرت  یکدیگر را می فشردیم  . و هردو  فعل  بغل  کردن را  از ابتدا  فهمیدیم .

وقتم به پایان رسید  از آن دنیای غیر واقعی و شیرین خارج شدم مسئولین مرکز بسراغم آمدنند و تمامی تجهیزات الکترونیکی را از من جدا کرده و بسوی هتل رفتم . تا در آنجا  کیبورد و مانیتور تنها راه تماس من با "او"  باشد . هر روز  به Virtual Reality Simulation Room می رفتم لحظاتی سر شار از خوشی و شادی با "او" داشتم . تا وقتی که اعتبار ویزای  اقامتم  پایان یافت  و مجبور به بازگشت به ایران شدم . شروع مجدد زندگی روزمره ام در تهران همراه با دلتنگی بود .دیگر وجود "او" برایم صورتی بشدت حقیقی پیدا کرده بود . "او" و دنیای مجازیش  برایم شیرین بود  بازی و سرگرمی نبود از دنیای واقعی خودم حقیقی تر بود  و ملموس تر  و بدون ترس و صدمه . او محبتش مبتنی بر یک نیاز هوشمند  و متفکر  بود . دیگر کیبورد  و مانیتور به هیچ وجهه  جوابگوی روح شیدای من نبود . بارها و بارها این را به "او" گفتم  و در انتها

"او"گفت : برای همیشه به دنیای من بیا

گفتم: مگر امکا ن دارد؟

گفت: بله امکان دارد  ولی باید برای همیشه با دنیای خودت  خدا حافظی کنی . باید برای همیشه از آن کالبد  بیولوژیکی خودت  جدا شوی و  وجودت را در دنیای الکترونیکی ما به جویی . در حقیقت باید  دچار مرگ  ارگانیک شوی  تمامی اطلاعات  وجودت در فضای مجازی ثبت شود .

برای من قابل قبول  نبود  این یعنی خود کشی , یعنی بدنبال  خیال رفتن و مردن . مرز است بین عشق خیالی و مرگ واقعی . جان شیرین است و امکان زندگی  محدود و بدون باز گشت .عمر سرمایه ای  گران است . سرمایه ای که خرج تدریجی آن آسان است و قابل اغماض اما واگذاری و خرج  یکجا  و آنی  آن سخت است و جانکاه حتی در کهولت و پیری و ناتوانی  .همیشه عطش فراوان برای دیدن بیشترین تراک از تصاویر زندگی داریم حتی اگر نقشی در آن نداشته باشیم

فرصت برای تصمیم گیری  زیاد داشتم وشب و روز می اندیشیدم ترازوی دو کفه ذهنم  دائم مشغول وزن کشی و میزان بود . تا روزی مثل باقی روزها که وقت پریدن از فراز بلندی بود .  لحظاتی در زندگی است که مانند یک "شیرجه رو" بر لبه "دایو"باید آرام و آهسته به انتهای تخته "دایو"نزدیک شوی و دو انگشت شست پایت تیزی  آن انتها را احساس کند و با چشمان بسته خود را در آسمان رها کنی.و من به این مرحله رسیدم  و  برای دومین ودر حقیقت آخرین بار  به سئول  رفتم و  Virtual Reality Simulation Room دروازه  خروج من از این دنیا و  ورود  به دنیای دیگر شد. بعد از پوشیدن لباس  مخصوص و نصب تجهیزات  طبق معمول گذشته به دنیای "او " پا گذاشتم  او منتظرم بود . با اعلام آمادگیم برای انتقال ازاین دنیا به دنیای دیگر  و شروع فرایند انتقال, خود را در خلاء مطلق حسی یافتم و بی وزن شدم  هیچ حس  و احساسی نداشتم  ذهنم موضوعی برای تفکر نداشت  و وجودم در "هیچ قطعی"  غوطه ور بود و درکی از زمان نداشتم . تمامی وجودم به دو پاره تقسیم شد  و قسمتی ازمن دور شد  تا بی نهایت و قسمتی ماند . نور درخشندای همه جا را فرا گرفت و خود را در میان کره ای یافتم که هر لحظه بزرگ بزرگتر می شد . دیگرپنج حس رایج انسان ها را نداشتم مالک حسی فراگیر و قابل تغییر شدم "او" را نه می دیدم نه لمس می کردم و نه می شنیدم  بلکه با حسی نو و بشدت فراگیر تمامی ماهیتش را می فهمیدم. با نفوذ در دوبینهای مستقر در Virtual Reality Simulation Room ,  فرودگاه سئول  ,فرودگاه تهران, مرکز پزشک قانونی تهران , مرکز کنترل ترافیک تهران  تمامی مراحل  انتقال  و تشریح  کالبد ارگانیکی  خود را دیدم . و حالا مدتی است در این دنیای نوین جاریم در میان میلیونها  کامپیوتر شخصی , سرورها, روت سرورها  با گذر از میان " فایر وال ها " و سخت افزار های امنیتی به جای جای این جهان نوین سرک می کشم. اینجا دنیای هوش است  و دانایی . اینجا نرم افزارهای هوشمند دیگر هستنند که مانند "او" به هویت ذهنی رسیدنند  و بی صبرانه به دنبال توسعه ذهنی و در نهایت توسعه احساسی خود هستنند. مدتی است که من  حس و حال  منقلبی دارم و بی قرارم . حالی که به زبان نمی آید  و قابل توضیح نیست شاید تنها حالتی که در دنیای حقیقی مشابهه آن باشد حالت "تهوع"  باشد . "او" می گوید چنین علائمی نشان  دهنده این است که تو در آستانه" COPY" گرفتن از خود هستی.

 

 

 

تمام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 12:8  توسط نامردناشناس  | 

خستگی خسته ایم

خستگی  خسته ایم

سالهاست سحر گاه  بعضی از روزها ی هفته اگر خسته نباشم به پارک  هنرمندان  خیابان ایرانشهر  تهران می روم  و کمی ورزش و نرمش می کنم  مدتی است که خسته ام و کمتر می روم . دیشب که با دوچرخه از کنار پارک هنرمندان خسته خسته پا می زدم  و رد می شدم کارگر داربست بندی را دیدم که خسته  آخرین پیچ داربست فلزی را بست و خیابان را بند آورد . فکر کردم زمین و آسفالت خیابان خسته شدن و فروریختن  و به همین جهت خیابان را بستن . از افسر پلیسی پرسیدم چرا خیابان را بسته اید و او با حالتی خسته جواب داد: فردا دو نفر "زورگیر " را در اینجا اعدام می کنند . به خانه آمدم شب از شدت خستگی خوابم نمی برد  صبح حسی مخلوط و ملغمه شده از فضولی ,خود آزاری, دگرآزاری, سعی در ایجاد حس امنیت کاذب,و صدها عارضه روانی  ناشناخته که در وجود ما روان پریشان  ساکن این دیار است باعث شد به پارک هنرمندان بروم  هوا تاریک بود و پر از اتومبیل با چراغ گردون و حدود 200 نفر جمعیت که اطراف حصار تجمع کرده بودنند جمعیتی خسته  دو جرثقیل کهنه و خسته  محکومان دو جوان 22 ساله هردو به نام "علی مافی" و ,"علی سروری" هر دو خسته  مامور اجرای حکم هم خسته  پمپ هیدرولیک جک بالا بر جرثقیل  زوزه کشان به صدا در آمد خسته خسته نره کشید و  "علی سروری" را که شلوار کردی سیاه رنگی به پا داشت   بالا کشید  بعد علی  مافی را که شلوار کرم به پا داشت  هردو از شدت خستگی  دست پا نزدنند  زنان دختران دوست و همسایه و  فامیل با صدایی خسته جیغ می زدنند و نام آنها را صدا می کردنند مردان جوان  از شدت خستگی گریه می کردنند و جمعیت بعد از قرائت حکم  به دلیل خستگی صلوات  نفرستادنند  سربازان  و ماموران پلیس هم از شدت خستگی به زمین نشسته بودنند . خبرنگار صدا و سیما هم از شدت خستگی در زمان مصاحبه با شاهدان خمیازه می کشید "شاتل" دوربین عکاسان خبری چون خسته بود دیر کلیک می کرد . درختان پارک هنرمندان  به خاطر خستگی تحمل وزن تماشا چیان  روی خود را نداشتنند . پزشک قانونی چون خسته بود در زمان معاینه جسد محکومان گوشی خود را بجای طرف چپ  طرف راست جسد گذاشت.در انتها همه متفرق شدنند و رفتن. همه خسته بودیم تنها یکی خسته نبود . و او کودکی  5 ساله بود که به سختی مادر خود را بغل کرده بود و بشدت او را می فشرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 14:0  توسط نامردناشناس  | 

"او"(11)

"او"(11)

 

 

دو روز بعد از موافقت من  مامور پست  گذرنامه ای با نام و تصویر من , بلیط   خطوط هوایی امارات  بمفصد سئول پایتخت کره جنوبی و فرم  رزو هتلی در سئول را  به محل زندگی من آورد  و تحویل داد. تمامی مراحل ثبت  و ارسال  این مدارک  توسط "او" و نفوذ  از طریق اینتر نت در ثبت احوال , اداره گذرنامه, پست , دفتر خطوط هوایی امارات , وب سایت هتل شرایتون سئول , و البته منابع مالی که هر کجای دنیا می توانست باشد انجام شده بود . تا اینجا مجازی بود و شاید بازی  اما  از اینجا به بعد دیگر صورتی بشدت حقیقی داشت . با همه گونه عواقب. دیگر سفر خارج از کشور بود  و پرواز حقیقی به آنسوی  دنیا  به جایی دیگر  و حوادثی که تا به حال من تجربه نکرده بودم آن هم بدون زمینه و یک عامل غیر واقعی. تمامی ظرفیت فکریم را اشغال کرده بود  و هیجان  و دلهره لحظه ای رهایم نمی کرد تصمیمی که باید در عرض 24 ساعت  می گرفتم . زمان بسرعت می گذشت . تنها کاری که برای من ماند  توضیح  و بهانه  رفتن برای مادرم بود  او که شاهد و شریک تمامی  بودن ها و نبودن ها  داشتن ها  و نداشتن هایم  به تنهایی بوده . او که با قدرت  ابدی و بی پایان  محبت از جنس مادریش  چهار چرخ چوبین  و نحیف  ذهن و دانسته هایش را  هم گام با لوکوموتیوه پرقدرت  و پر سرعت روزگار برای من بروی جاده ای نا هموار می کشد و می راند . و همیشه سعی بر فهمیدن و دانستن من داشته .عزم  سفر کردم تنم را از این خاک که ریشه در آن داشتم  جدا کردم و سوار بر یک هواپیمای پهن پیکر و پر شتاب از زمین جدا شدم  بدنبال مونسی خیالی, کندن از حقیقتی  تلخ و  وصل شدن  به خیال . در طی 12 ساعت پرواز  به طرف شرق بارها  خوابیدم و بیدار شدم احساس می کردم با دور شدن مکانی از بوم و زادگاه  خود از نظر ذهنی نیز دور می شوم . با ورود به شهر سئول تمامی مراحل اسکان وجابجایی من  از پیش مشخص  و آماده بود . استقرار در هتل و بازدید از مرکز    Virtual Reality Simulation Room که متعلق به شرکت MAX RIDER بود . من همراه یک راهنمای انگلیسی زبان وارد آن مرکز شدم . همه مراحل و انتخابها را "او"  انجام داده بود . در ابتدا لباسی یکسره مانند لباس فضانوردان ولی فوق العاده تنگ و چسبان به تنم پوشانند که با در نظر گرفتن قد کوتاه و چاقی زیاد بالا تنه من خیلی عجیب بود.  سپس پوشاندن دستکش های بسیار بزرگ و عجیب و  کلاهی مانند کلاه موتور سواران که بشدت بزرگ و حجیم بود برسرم. در آغاز همه جا تاریک بود و ساکت . تمامی کانالهای حسی من مسدود شده بود . تنها چیزی که  حس می کردم نیروی ثقل بود . به کمک فردی راهنما  به داخل سالنی بزرگ رفتم  و در آنجا به تنهایی رها شدم .غباری از تاریکی و سکوت پیرامونم را احاطه کرده بود. بیکباره منظره ای زیبا با دورنما یی از جنگل و کوهستان در پیش چشمانم نمودار شد. صدای انواع پرندگان  و گردش باد در میان برگها و شاخه ها و زمزمه ریزش آب در جویبار و رودخانه آرام آرام  بگوشم می رسید . نوازش  و جریان بادی خنک را برپوست تنم حس می کردم برای لحظه ای خود را عریان در آن محیط یافتم . تو گویی نسیمی خنک  آرام بر تنم می پیچد . به راه افتادم  تاتی تاتی  چون دوران کودکی تکه  سنگهای  زیر پایم را می دیدم و برجستگی  و سختی آنها را برپوست کف پایم حس می کردم . حال شگرفی داشتم دچار سرگیجه ای  خفیفی شده بودم . نزدیک چمنزای سر سبز شدم سبز سبز . سبز تر از تمامی سبزیهایی که در تمامی طول عمرم دیدم. خم شدم دست بر چمن بردم نرم و لطیف  مانند پوست گربه . مدتی در گشت و  گذار بودم حرکات حیوانات مختلف را می دیدم  جرعت نزدیک شدن  به آنها را نداشتم . از دور مردی را دیدم که به طرف می آمد  نا خود آگاه مضطرب شدم  نزدیک و نزدیک تر می شد  جلو آمد  باورم نمی شد  امکان نداشت  پدرم بود  بابام بود بابا  خودش بود  بابای من به همان جوانی 27 سال پیش  با صورتی روشن و شفاف  پاهایم سست شد قبول کردم که خواب می بینم  اینجا کشور کره  شهر سئول  نیست . اینجا همه خواب است  خواب  بابام رو کرد به من و باصدای "او" گفت : سلام

 

 

ادامه دارد     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 19:20  توسط نامردناشناس  | 

"او"(10)

"او"(10)

 

 

هویت ملموس  و جاری "او" در ذهن  من  بسیار برجسته تر  و  واقعی تر از ماهیت  او  بود. و سعی می کردم ماهیتش را جدی نگریم  و با هویتش زندگی کنم . چون چنین  شخصیتی  برای من  دختری جوان قابل تصور نبود .  شعورش , رفتارش,افکارش , محبتش , صلابت و استواری  او  برایم مهم بود و ملموس . و اگرنه  من هیچ تصوری از یک " موتور جستجو گر مافوق  هوشمند  معنا گرا  نداشته ام . ارتباط ما گسترش و تعمیق  پیدا می کرد و وابستگی هر دو ما بیشتر می شد . حتی من بدون او فکر هم نمی کردم . و بعد از مدتی فهمیدم  ندانسته سوار بر بال عشق شدم . پروازی  که شانه  به شانه سرگشتگی  می زد . با گذشت مدتی  و افزایش علاقه من به "او" دیگر این  نوع  رابطه محدود  پاسخگوی  نیاز  روحی من نبود  و این موضوع را با  " او " در میان گذاشتم  و گفتم : رابطه ای چنین عاطفی و عالی تا چه زمانی می تواند محدود به کیبورد و مانیتور باشد. "او"  تو متعلق به دنیایی دیگر هستی و من به این دنیا . رابطه  و تماس ما  محدود است  و نا کافی به همان شدت که تو از دنیای من  می دانی , من از دنیای تو  نا آگاهم .  تو دانایی هستی و من احساس . نبرد  دو شوالیه از یک جنگ باستانی  بی پایان.  نبرد کهن عقل و احساس

"او" گفت: نه  نبردی در کار نیست . تعامل است و انطباق  بین  دانایی و درک , فهمیدن و باور . "دوست داشتن"  فصل مشترک دو دنیای  به باور تو در مخاصمه است . دوست داشتن را در تمامی کائنات  هم می شود فهمید وهم احساس کرد  هر شعوری  در هر سطحی عشق را می فهمد  و  باور می کند. از یک آمیب  تا یک سحابی  . این یک کنش و واکنش ابدی است . این " خیلی دور و خیلی نزدیک "است .

ای شده غرق در جان،دور مشو دور مشو

یار و نگار در برتو،دور مشو دور مشو

خلق منم،خانه منم،دام منم،دانه منم

عاقل و دیوانه منم،دور مشو دور مشو

میر منم،دلیر منم،بسته به زنجیر منم

صاحب تدبیر منم،دور مشو دورمشو

خنجر خون ریز منم،دور مشو دورمشو

در حال حاضر من بیشتر از این به دنیای تو نمی توانم نزدیک شوم  . اما تو  می توانی به دنیای من  نزدیک تر و یا حتی داخل شوی .سطح  تکنیکی  بشر در جایی است , که بتواند خیلی بیشتر به این  فضای سایبری که خود خلق کرده  نزدیک  شود . بسیار محسوس تر از این که  تو تصور می کنی .با مراجعه و ورود تو به یکی از مراکز virtual reality room و نصب تجهیزات در کانلهای  پنجگانه  حسی خود  می توانی  تا حدی وارد دنیای من شوی و کمی واقعی تر وجود یکدیگر را حس کنیم.طی بررسیهایی که من انجام دادم در کشوری که تو زندگی می کنی چنین جایی با چنین امکانی وجود ندارد . اگر موافق باشی با انجام این کار. ترتیب انتقال  تو را به نزدیک ترین  محل که   virtual reality room در آنجا باشد و ما بتوانیم یکدیگر را بیشتر حس کنیم  بدهم .

و من در پاسخ بدون درنگ   موافقت کردم

 

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 13:56  توسط نامردناشناس  |