X
تبلیغات
داستان تخیلی

داستان تخیلی

داستان تخیلی

بازگشت (5)

بازگشت (5)

 

 

 

در ابتدا  برای هر انسان  "بی وزنی" دلچسب و لذت بخش است . اما با گذر زمان  آزار دهنده و غیر قابل  تحمل است. مسواك زدن برای خود داستانی است. شما نمي‌توانيد پس از پايان مسواك زدن دهان خود را با آب بشوييد و در انتها آب داخل دهانتان را بيرون بريزيد. در اينجا بايد در انتهاي مسواك زدن هر آنچه در دهانتان است را قورت دهيد فضانوردان به اين كار اثر نعناي تازه مي‌گويند.هيجان‌انگيزترين کاردر فضا  که من آن را يك تجربه مي‌دانم - شستشوي موهاي سر فضانوردان است. حالا من مي‌فهمم چرا فضانوردان موهاي خود را كوتاه مي‌كنند. ابتدا بايد يك كيسه حاوي آب را روي سرتان بگذاريد و بعد از اينكه گوي‌هاي كوچك آب دور و بر سر شما آرام گرفتند با استفاده از شامپوي خشك و بسيار با ملايمت موهايتان را بشوييد. با كوچكترين حركت حساب‌نشده‌اي قطرات گوي مانند اب به طرف پراكنده مي‌شوند.

آب در اينجا بسيار با ارزش است و دائماً بازيابي مي‌شود. هيچ چيز مرطوبي دور ريخته نمي‌شود مگر اينكه در هوا تبخير شود. يك واحد هدايت و جمع‌آوري رطوبت موجود در هوا دائماً بخار آب موجود در هوا را جمع‌آوري و پالايش مي‌كند تا مجدداً مورد استفاده قرار گيرد.گسترش  اين موضوع حتي لباسهاي ورزشي بعد از تمرينات ورزشي را  نيز شامل مي‌شود. به نظر من"فضانوردان خيلي به هم نزديك هستند و مانند خواهران و برادران يكديگر مي‌باشند. آنقدر نزديك و صميمي كه عرق يكديگر را نيز مي‌نوشند." چرا که لباس های فضانوردان هنگامی که در دستگاه مخصوص برای شسته شدن قرار داده میشود تمام آبهای آن گرفته میشود و برای استفاده ( نوشیدن ) پس داده میشود .

فضانوردان و كيهان‌نوردان هر روزه و گاهي اوقات دو بار در روز به تمرينات ورزشي مي‌پردازند تا از اثرات مخرب بي‌وزني بر ماهيچه‌ها و استخوانهاي خود بكاهند. اگر انساني براي مدتي طولاني در شرايط بي‌وزني اقامت كند، از آنجا كه براي جابجا شدن و يا جابجا كردن لوازم به نيروي زيادي احتياج ندارد، ماهيچه‌هاي او شروع به آ ب رفتن و چروك خوردن مي‌كنند. وزني وجود ندارد و بنابراين شما براي جا به جا كردن احتياج به صرف انرژي نداريد. همچنين بدن شروع به دفع كلسيم مي‌كند و فضانوردان به پوكي استخوان مبتلا مي‌شوند.

يك ضرب‌المثل قديمي مي‌گويد كه شما نمي‌توانيد هم كيكتان را نگه داريد و هم آن را بخوريد. براي رسيدن به تمام زيباييها و هيجانات يك سفر فضايي بايد بهاي آن را نيز پرداخت كرد. در اوایل بخصوص به هنگام مرحله تطابق ، بدن سخت زیر فشار قرار می‌گیرداحساس تشنگی سریعا کم می‌شود.استخوانها کلسیم از دست می‌دهند. پس از گذشت 3 ماه این سیر خطرناک متوقف می‌شود.اکثریت قریب به اتفاق فضانوردان در عرض دو هفته اول دچار سرما خوردگی می‌شوند. دستگاه ایمنی بدن سخت ضعیف می‌شود.ظاهرا بزرگی جهان آفرینش بر روی روان نیز تأثیر می‌گذارد.عامل  اصلی دلهره و دلشوره وابستگی دائمی به دستگاههای نگاهدارنده حیات است. بدون این دستگاهها همه یخ زده ، خفه شده و یا در صورت کاهش کلی فشار به تکه‌های گوشتی خونین مبدل می شوند. چنین خیالهای ترسناکی معمولا پس از سه ماه شکل گرفته و احساسات متعالی فضانوردان را به کنار می‌زند. فضانورد ترسو می‌شود. توهم فاجعه به مخیله‌اشان می‌خزند.

سفر در فضا با تعداد بیشماری عوامل محرک اعصاب همراه است.برای تحمل پذیر ساختن چنین محیط نا امید کننده‌ای شرح وظایفی تعیین شده است هر بامداد که ساعت ایستگاه فضایی ساعت 8 را اعلام می‌کند کار روزانه شروع شده  و کمتر فرصتی برای افکار مخرب  بجا می ماند .از آنجا که در فضا ماهیچه‌های شکمی آزاد نمی‌شوند بدن شبها خمیده شده و جمع می‌شود. من همیشه مثل چاقوی تاشو نیمه باز در کیسه خواب آویزان بودم."

ناگویان برای نظافت پیچگاهی شناور می‌شد و دندانهایش را بدون آب مسواک می‌کرد، و پلکهایش را با دستمال مرطوب پاک می‌کرد. دستشویی و وان حمام به دلیل عدم طراحی صحیح قابل استفاده نیست اگر کمی شیر آب را باز کنید، بی‌درنگ حبابهای آب کل ایستگاه را پر می‌کنند. در عوض توالت مکنده بخوبی عمل می‌کند. مدفوع بدون بو در یک مخزن جمع آوری می‌افتد. آب موجود در ادرار جدا و گاز H2 و O را تجزیه می‌کند. گاز متصاعد می‌شود و اکسیژن به مخزن هوای تنفسی هدایت می‌شود. ظهرها ناهار می‌خوردیم.در حالی که از ساق پایمان به نقطه‌ای محکم می‌شویم، به حالت شناور حول میزی مواد غذایی گردی را به همراه گوشت کنسرو گرم شده صرف می‌کردیم. در صورت تمایل هر کس می‌توانست از یک لوله سوپ غلیظ    سبزیجات و سولیکانکا و یا از پاکتی آب میوه بمکد. پس از آن دوباره به کار هجوم می‌ بردیم.. اینگونه روزها از پی هم سپری می‌شدنند. گروه سه نفره ما تنگاتنگ در داخل این صندوق به سر می‌برد.

یک فضاپیمای با سرنشین باید دارای منبع اکسیژن برای تنفس افراد و قابلیتی برای خارج نمودن دی اکسید کربن ناشی از بازدم آنها باشد. معمولا از ترکیب اکسیژن و نیتروژن که شبیه جو زمین درسطح دریا است استفاده می شود. فن ها هوای موجود در کابین را از میان بخش هایی به گردش در می آورند که با صفحه های شیمیایی به نام هیدروکسید لیتیوم پوشیده شده اند. این صفحه ها دی اکسید کربن موجود در هوا را جذب می کنند. دی اکسید کربن همچنین می تواند با محصولات شیمیایی موجود دیگر ترکیب شود. فیلترهای زغال نیز به کنترل آنها کمک می کنند.غذا در فضاپیما باید مغذی باشد، راحت آماده شود و به سادگی قابل نگهداری باشد. در گذشته فضانوردان از غذاهای خشک و منجمد که هنگام استفاده با کمی آب ترکیب میشدند استفاده می کردند. آنها از نی برای افزودن آب به غذا استفاده می کردند.آب آشامیدنی از مهمات یک سفر به فضا است. دستگاهی وجود دارد که در حین تولید نیروی الکتریسیته فضاپیما، آب نیز تولید می کند. در ماموریت های طولانی آب باید تا حد امکان تصفیه و مجدد استفاده شود. دستگاه هایی نیز وجود دارند که رطوبت موجود در هوا را جذب می کنند. در ایستگاه های فضایی معمولا از این آب برای شستشو استفاده می شود ایجاد ضایعات گوارشی بدن در شرایط بی وزنی مسئله مهمی است. فضانوردان از وسیله ای شبیه به توالت فرنگی استفاده می کنند. جریان هوا با ایجاد مکش ضایعات را به بخشی در زیر این وسیله می کشد. افراد گروه از وسیله ای قیف مانند برای ضایعات مایع و کیسه های پلاستیکی برای ضایعات جامد سیستم گوارش بدن استفاده می کنند .ساده ترین روش استحمام در فضاپیما استفاده از ابر و حوله خیس است. ما از یک محفظه کاملا بسته که در واقع یک دوش از جنس پلاستیک فشرده است، استفاده می کردیم. این اجازه می دهد که بدن خود را با آب اسپری کنیم و سپس با انجام وکیوم، دوش، حوله و بدن خود را خشک کنیم. از کیسه خواب های مخصوصی برای خوابیدن استفاده کردیم. با بندهایی به کیسه خواب وصل می شدیم. ترجیه می دادیم که به صورت معلق به طوری که تعداد کمی طناب آنها را در محیط کابین نگه دارد به خواب رویم

در انجا تجهيزات ورزشي زيادي وجود دارند. براي مثال يك چرخ افقي كه بايد به زحمت آن را چرخاند و دوچرخه ثابتي كه چشم‌انداز بسيار بديعي به زمين دارد،.و در آنجا بود که شورانگیز ترین  لحظات عمر من  خلق می شد نقطه پیوند من با هر آنچه در گذشته  داشتم و در آنجا جا گذاشتم . روزی 16 بار گردش مداری به گرد زمین داشتیم بارها  و بارها  بر فراز ایران گذر کردم کوه های آذربایجان  سبلان   جنگلهای رنگا رنگ گیلان و مازندران  بیابانهای قهوه ای رنگ کویر  گسترده  خوزستان  با شعله های مشعلهای مراکز نفتی که شبها نماین تر بود . تماشای زمین از فضا  حس جهان وطنی را در وجود انسان  تقویت و تشدید می کند  و تمایل و قرابت فرد را نسبت به فرهنگ و وطن و بوم خویش کمرنگ تر کرده و جهان دوستی  و " زیست کره  خواهی” و "زمین دلبندی"  جایگزین می شودوقتی از طرف اقیانوس آرام زمین را نگاه می کنی در موقعیتی خواص و بدون وجود ابر سرتا سر زمین آبی یک دست و بدون لکه می بینی که ترسی آمیخته به تحسین  وجود  آدم را فرا می گیرد  و با دیدن آمریکای جنوبی و لکه عظیم سبز آمازون در کنار لکه قهوه ای  و خاکستری کوهای آند و  بیابانهای  شیلی  بوم نقاشی  بی کرانی را مادر هنرمندمان زمین  به نمایش می گذارد.

 

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 12:12  توسط نامردناشناس  | 

بازگشت (4)

بازگشت (4)

 

 

پاسخ من  از ابتدا در ذهن  خودم معلوم بود  دقيقا یک پاسخ مثبت .ولی با این وجود پانزده شبانه روز به آن فکر کردم  این فرصتی بود که برای هر کسی در تمامی دنیا به راحتی به بدست نمی آمد  افقی پيش روي من باز می شد که برای تعداد انگشت شماری  از تمامی انسانهایی که در طول تاریخ بشریت  آمدنند و رفتنند و نفس کشید نند و فکر کردنند  ممکن بودباز شود . سفر به فضا دیدن "زمین مادر" از بیرون . دیدن و فهمیدن  زادگاه حیات و  جان و فکر و اندیشه  و مرگ و زندگی نه از درون  بلکه  با فاصله ای از بیرون . دیدن زادگاه و گهواره و مادر بشریت از منظر دیگر . آن گوی  آبی  رنگ و سبز و قهوه ای و سفیده بغایت زیبا و دلفریب  . تمرینات  و آزمایشات  سخت و گاهی مرگبار  همچنان بدون وقفه  ادامه داشت و قطع نمی شد .  ساعتها در میان زمین و آسمان  از پا آویزان بودن و روز های پی در پی در اعماق استخر  غوطه ور بودن در مخازن تنگ و تاریک بدون حرکت و فشارهای متفاوت هوا و گرما و سرمای شدید را تحمل کردن.  تمرین انجام کار های بظاهر ساده شخصی مانند استحمام و دستشویی و غیره در فضا  .بعد از دوسال تمرین و آموزش  تحصیل سخت  روز موعود  برای من فرا رسید  . پرواز به ایستگاه  فضایی در مدار زمین  اما نه یک ایستگاه فضایی رسمی مانند "میر " ویا "ایستگاه بین المللی آزادی"  بلکه یک  ایستگاه فضایی مخفی و بی نام ونشان در ارتفاع 430 کیلومتری زمین .  به مرور زمان من فهمیدم  پروژه و تیم آموزش دهنده و آموزش  گیرنده ای که ما عضو آن بودیم  یک طرح  و پروژه تماما  مخفی بود متشکل از فضانوردانی از نژاد و ملیتهای مختلف . این پرواز مداری سه سر نشین داشت عبارت از خود من حسین مرادی از ایران,"ناگویان  داعونگ" از ویتنام,  "بابو  تاراس" از  موزابیک که  توسط یک موشک "سایوزتی ام ای 9"انجام شد . در یک بعد از ظهر پاییزی بعد از 56 ساعت تاخیر به دلیل باد و شرایط جوی نامناسب  کپسولی که ما سه نفر در آن قرار داشتیم سوار بر موشک پر قدرت "سایوزتی ام ای 9" که با یک غرش مهیب سطح زمین را آرام  ترک کرد . در یونیت خود در یک فضای تنگ به همراه "ناگویان "و "بابو" در حالتی بین نشسته و خوابیده  از میان کلاه فضانوردی و دریچه  کپسول  شعاع نور غروب پاییزی و آسمان آبی را می دیدم درست انگار از درون دریچه زیر زمین "عمه معصومه " آسمان پاییز  تهران را می دیدم .غرش سایوز  مانند نعره یک دیوانه زنجیری بود که قصد رهایی خود را داشت با تمامی وجود به لرزه در امدم  حس می کردم تک تک سلولهای بدنم بلرزه در امدنند و از هم جدا می شوند شدت شتاب  پرواز وزنم را هر لحظه بیشتر می کرد به درون صندلی پرواز  خودم فرو می رفتم درست انگار تنم سوزن است و در پارچه ای  فرو می رود پوست و عضلات صورتم از شدت شتاب تغییر فرم داده بود قورت دادن آب دهان غیر ممکن . تو گویی غولی  مهیب و عظیم نعره کشان من را در آغوشش می فشرد و شدت ترس  "فرشته  نجات بخش ترس" را بی بال و پرساخته بود  و استیصال به هر طرف  جست خیز می کرد . توانایی حرکت انگشت خود را نداشتم و بند بند  وجودم با صندلی پرواز یکی شده بود وتماما چسبیده بودم به آن  . گذر زمان بشدت کند شده بود  این "دیو" دیوانه قصد رها کردن نداشت . ودر نهایته ترس و خورد شدگی َ. یک  رهایی مطلق وجودم را تسخیر کرد و برای اولین بار" بی وزنی فضایی" را تجربه کردم .قبلا با غوطه وری  در آب ودر هواپیمای با شتاب منفی پرواز کردن  سعی در شبیح سازی آن داشته ام اما  معنی واقعی بی وزنی در فضا است  رها از جاذبه زمین  رها از فشار آغوش  مادری مهربان . که از ابتدای زندگی  همه ما لحظه به لحظه آن را تجربه کردیم و حتی  لقاح  و نطفه  مان  در آن جاذبه امکان اجرا داشته  .  دیدم آن آسمان  شفاف  و قیر گون را با میلیاردها ستاره در خشان در آن و همان توپ زیبا را.

 

 

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 13:21  توسط نامردناشناس  | 

بازگشت (3)

بازگشت (3)

 

 

 

پایگاه  هوایی فضایی "پلستسک"  تا قبل از پایان جنگ سرد  مخفی  و ناشناخته بود  و در هیچ کجا  اسمی از آن وجود نداشت . اما بعد از پایان جنگ سرد به ظاهر  تبدیل به یک پایگاه  فضایی نظامی فعال و شناخته شده شد. و این تغییر ظاهر مصادف شد با ورود من و دیگر خلبانان همراه  من. آموزش ما در پایگاه  "پلستسک"  با تست ها ی سخت و دشوار جسمی و ورزشی و روانی که هیچ کدام  شباهت و نزدیکی به آموزشهای خلبان شکاری  نداشت  شروع شد و ادامه پیدا کرد  "قرار گرفتن در دستگاه  سانترفیوژ , شتاب خطی , مخازن تحت فشار , کابین  ژیروسکپی  ,  رژیمهای متفاوت  غذایی جهت  تحت فشار و آزمایش قرار دادن دستگاه گوارش , قرار گیری  به مدت طولانی  در کابین ها و مخازن تنگ و کوچک " این  آزمایشات سخت  و دشوار  عجیب در من  حسی خواص  امیخته به کنجکاوی و هیجان  ایجاد می کرد . در یک روز خنک تابستانی  شمال روسیه به اطاق  ویژه  بررسی  دعوت شدم  . برای اولین با از افسران آموزش  نیروی هوایی  که همیشه هر کدامشان بنا به تخصص خود  با خلبانان  بحث و گفتگو می کردنند  خبری نبود  بجای آنها چند افسر ناشناس  رو  در روری من نشسته بودنند .

یکی از آنها که خود را  سرهنگ "واسیلی آگاریوف"  معرفی کرد . به من گفت میل داری  به زبان فارسی صحبت کنیم ویا زبان روسی ؟ من که چندین سال بود به غیر از تعدادی اندک مکالمه  تلفنی  با "حاج دایی حسن" و "خاله نرگس "  با کسی فارسی صحبت نکرده بودم . و مدت  6 ماه  هم که بدون دلیل ارتباط  تلفنی  با   سردار  "هاشمی" مسئول  خودم در سپاه نداشتم . با کمال میل گفنگو به زبان فارسی را با سرهنگ"واسیلی آگاریف" قبول کردم .سه افسر ارشد  و من بدور میز گردی نشستیم  و در کمال نا باوری دیدم که  ”آگاریف"  بدون لهجه روسی  و دقیقا مانند یک فارسی زبان ساکن تهران شروع به گفتگو کرد و

گفت: "حسین" تو مدت چهار سال است تحت آموزش و  بررسی  نیروی هوایی و سازمان فضایی  فدرال  روسیه هستی  و از نظر ما  جزوه افراد ی خواص و مستعد برای  فضانوردی هستی. تو هم شرایط جسمانی و هم شرایط روحی و فکری بسیار مناسبی داری . ما قبل از مطرح کردن این موضوع با تو  مذاکره ای داشتیم با  دولت ایران و فرماندهی هوایی سپاه پاسداران  و در مورد ادامه آموزش فضانوردی و  قطع ارتباط و تعهد تو با ایران به توافق  رسیدیم  و حالا این خودت هستی که باید تصمیم نهایی را بگیری  و خاطر نشان کنم  که در نظر داشته باش تمامی این آموزشها  و تمرینات  سختی را که تا به حال پشت سر گذاشتی نسبت به شرایطی پیش رو نوک کوچک بیرون زده از آب یک کوه یخ عظیم غوطه ور در زیر دریاست. در یک کلام تو باید با تمامی گذشته ات  بطور کا مل خدا حافظی کنی  و حتی سعی در پاک کردن  خاطرات  خود داشته باشی  چون با قبول این شرایط  آینده تو  ساختار و شکل و رنگش تماما  متفاوت با گذشته  خودت و هر انسان عادی دیگر خواهد بود . در آینده هر اتفاق عجیب و باور نکردنی  ممکن است رخ دهد. به تو پانزده روز وقت  داده خواهد شد برای اتخاذ تصمیم نهایی . این  مذاکره  در حضور  اینجانب سرهنگ    "واسیلی آگاریوف"  شرق شناس از سازمان فضایی فدرال روسیه ,سرتیپ دوم "سرگی آسیف " از نیروی هوایی فدرال روسیه , سرهنگ  "آخاتوونا آلیشا" از وزارت دفاع فدرال روسیه  و سرگرد  هوایی "حسین مرادی" از سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران  ثبت و صورت جلسه می شود .

 

 

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 12:14  توسط نامردناشناس  | 

بازگشت (2)

بازگشت (2)

 

مرگ پدر عليلم پنج سال بعد از جنگ در سال 1372 بعد از آن بيماري و مرگ مادرم.  من را بيش از بيش تنها کرد . در غروب غم انگيز شهريور ماه تهران را  بمقصد روسيه بايک هواپيماي نظامي آنتونف روسي ترک کردم . هشت ساعت پرواز در دل تاريک آسمان  ناشناخته  با صداي خسته کننده داخل کابين و دور شدن آرام آرام گرماي تابستاني تهران  و ورود آهسته سرمايي خشک و بي رحم شمالگان  زمين  من را بشدت بي قرار کرده بود . مقصد  پايگاه هوايي  "چکالوسکي" Chkalovsky در مرکز روسيه بود . با پياده شدن از هواپيماي نظامي  سرماي خشک و قوي  تمامي  پيکرم را در خود گرفت  . در پايگاه ساکن شدم و روزها از پي هم گذشت . در ابتدا آموزش  زبان روسي و بعد آموزشهاي تئوريک و عملي  و تمرينات سخت ورزشي . و در انتها پروازهاي مداوم و مکرر بر فراز  جنگلهاي سيبري ارکان اصلی آموزش من بود  سرزميني زيبا  و سرد که  پاياني ندارد. تمامي آزمايشات پروازي مربوط  ميگ 29 را با موفقيت پشت سر گذاشتم. به آرامي ايران و زندگي ايراني برايم  داشت خاطره مي شد . زمينه تصوير زندگي روزمره  برايم پايگاه  و آلات دقيق داخل کابين هواپيما , نگاه به جنگلهاي بي کران کاج بود . بعد از مدت 34 ماه کار و آموزش و پرواز در پايگاه   "چکالوسکي" Chkalovsky در يک صبح سرد تابستاني در يک پرواز جمعي  به همراه چند خلبان هندي , روس  , کوبايي بسمت غرب پرواز کرديم  بر خلاف پرواز ورود به "چکالوسکي" Chkalovsky. پرواز خروج من  در سپيده صبح  و بدست خودم بود.پروازي طولاني  بر فراز سرزمين  پهناور و بي پايان روسيه  در دل آسمان لاجوردي . جنگلهاي  بي پايان  سرو  و کاج و هر از چند گاه  شهر کوچک و يا دهستاني  . مقصد ما  در ابتدا  نا معلوم بود ولي  در انتهاي پرواز توسط  فرمانده اسکادران  به ما اعلام شد . و آنجا پايگاه پلستسک(به روسي: Плесецк космодром) يک پايگاه هوايی و فضايي که در استان آرخانگلسک در حدود ۸۰۰ کيلومتري شمال مسکو واقع شده بود.

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 20:51  توسط نامردناشناس  | 

بازگشت (1)

بازگشت (1)

 

 

 

پدرم  عضو سپاه پاسداران  بود و در جنگ ایران و عراق دو پایش را  از دست  داد.یاد آوری  و بازگو کردن مکرر لحظات از دست دادن و متلاشی شدن  دو عضو و دو عامل  حرکت  و ایستادگی  جسم  خسته  اش  همیشه برای او  لذتی حماسی  داشت.او می گفت: وقتی در منطقه   "سد دربندی خان "  داخل خاک عراق  بروی  تانک نشسته بودم و از هوای سبک و دلچسب کوه های کردستان لذت می بردم و برای لحظه ای از جنگ و مرگ دور بودم خیره به خورشید نگریستم وعطسه ای کردم سرم  به طرف پایین  آسوده خیال دو پایم را نگاه می کرد و نمی دانستم این آخرین بار است که آن دو را می بینم . پیش از شنیدن صدای شلیک مسلسل  سنگین  نیروهای مقا بل  به چشم خود  دیدم اول  "ران " سمت چپ سپس" ران " سمت راستم  از هم پاشید و متلاشی شد  نا خود آگاه خود را از بالای تانک  به زمین  انداختم  و دستانم از آن به بعد وظیقه و عملکرد جدید خود را آغاز کرد مسافتی طولانی را با دو پای ریشه ریشه شده  بی حس به کمک دستانم  سینه خیز رفتم  تا نیمه فوقانی جسم خویش را  به زندگی برگردانم .این اپیزود  مجروح شدن پدرم  قسمت بزرگ و مهمی از بنای فکری من بود  و شاید دلیل اصلی  ورود من به  نیروی هوایی سپاه  پاسداران . در ابتدا  انگیزه  و هدف خواصی نداشتم  و همین نظامی بودن  برایم کافی بود  اما بعد از چندی  به دلیل داشتن شرایط و توانایی های مناسب جسمی و هوشی  برای رسته  خلبانی انتخاب  و تحت  آموزش قرار گرفتم . در شروع سیستم آموزش آمریکایی و پرواز با هواپیمای  اف5  که دقیقا مانند یک  خودکار بیک  غول پیکر بود و همیشه پرواز با آن من را به یاد  دوران تحصیل و کودکی می انداخت . چون معلمی داشتیم که در صورت انجام ندادن تکالیف  خودکار بیک را میان استخوان انگشتان مان می گذاشت و  دندانهای خویش و انگشتان  دانش آموز را  فشار می داد تا حالی پنهان و قوی در درونش ارضاع شود . بدلیل مهارت در پرواز با هواپیمای شکاری  و قدیمی  اف 5  من جزوه  افرادی بودم که برای آموزش  پرواز با  میگ 29  و اعزام به روسیه  انتخاب شدن . سفر به روسیه  نقطه  تغییر و عطفی در زندگی من بود    

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 11:37  توسط نامردناشناس  | 

چه خوب درد دیگر درد ندارد

چه خوب درد  دیگر درد ندارد

 

 

 

آه ه ه ه  چه  خوب  درد دیگر درد ندارد . خواب خواب خواب  چه؟ خوب است و شیرین . این همه سال نمی دانستم خواب چنین است.  پرده , چوب پرده,  دیوار , گچ دیوار , کمد , بوفه شیشه ای, لوستر, لامپ لوستر , کلید برق ,پنجره , ترک ریز دیوار , پوسته رنگ    و از همه بیشتر سقف همه و همه  همراهان من در طی کردن من در این همه درد . روزها , شبها , نیمه شبها , در سپیده دم, وقت غروب ,  ظهر  همیشه همیشه چشمانم خیره بر  آنها است. اما چه خوب درد  دیگر درد ندارد. خانه بعد از من , بچه ها بعد از من , همسر بعد از من , دوستان بعد از من , فامیل بعد از من, پولم بعد از من , نقطه آغازتاریخ من , نقطه پایان تاریخ من.اما نه آرم آرام  فرق می کند . همه چیز یکباره  تغییر  می کند. رنگ عالم داره عوض می شه .بعضی چیزها کم  رنگ  و بعضی پر رنگ  و بعضی در درون حبابی شفاف و سخت قرار می گیرند و  حفظ می شوند . آرامش می لغزد  در درونم  خاله ربابه , عمه نصرت, بابا حسین, ننه جون , آواجی ,محمد "عمو علی", کاظم, مهشید همه و همه گذشته ها  می آیند و می روند .مادر عزیزم , کودکیم , گرمای نوازش پدرم, رهایی در کوچه های طفولیت  همه نزدیک می شوند. رشته باریک  و موئین  گذشته  قطور و ضخیم می شود  و من را بخود می خواند . شاهدم  بر حال و آینده . مرز خواب و بیداری در هم و مغشوش   چه  خوب درد دیگر درد ندارد. تو مادرم هستی ؟یا دخترم.تو همسرم هستی ؟یا پسرم. همه دردها  می روند  و آنکه  جان گرفته می آید و بیشتر می ماند  یکی است . درد وجدان . وچه با  قدرت است و پایدار  اوست که در لحظات  پریدن  چنگ در وجودم می اندازد . و من بودم که در طی سالها او را در درونم پروراندم .نبود و ضعفش پرواز را  راحت می کند . چه خوب درد  دیگر درد ندارد. مرزی بین توهم و واقیعت وجود ندارد  و هر دو یکی شدن  درست مانند شفق صبح. سر حد دو عالم به هم  می ریزد . هم  در شب هستی و هم در روز  و در پایان از شب گذر می کنی  سرد وساکت ترین وقت . قبل سحر است در بین دو عالم .و آن زمانی است که  درد  دیگر درد ندارد.

 

برای تمامی کسانی که  شاهد  رفت , نرم و آرام  عزیز خود  به آهستگی هستنند  درست مانند سوختن یک شمع

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 12:32  توسط نامردناشناس  | 

7% , 8% , شاید هم 10%

7%  , 8%  , شاید  هم 10%

 

اسمش "بخش علی" است واز آن پیر مرد های است  که  سالها از طاسی  و کچلی سر ش می گذرد و پوست براق کشیده شده به روی جمجمه   مکعب مستطیل او قرمز  تیره با خالهای قهوه ای است.  ته ریشه سفید و زبرش ابد ی است و انگار هرچه مو بر سرش بوده در یک مهاجرت  دسته جمعی و اجباری در صورتش  ساکن شده و جا خوش کردنند. کت قهوه ای  و شلوار خاکستری  رنگ و رو رفته  اش  بومی تر از پوست تنش همیشه با اوست و عضو همیشگی  وجودش  . کفشهای” شبرو "  با پاشنه های خوابید  مولد صدای "کر و کر "  پیمایش او است .می گوید روستا زاده است و 55 سال پیش به تهران  آمده  و در ابتدا در یک حمام عمومی در سمت کارگر نظافت چی  مشغول به کار شده و هر روز  دهها  تپه  بجا مانده   موی زائد  جدا شده از تن  مشتریا ن حمام را از " واجبی خانه " حمام جمع و پاک می کرده . و در آنجا بود که مدارج ترقی را طی کرد و از کارگر نظافت به " دلاک " و سپس "کیسه کش " وبعد "جامه دار " و در پایان "استاد حمام "  شد . پول جمع کردن و خرج نکردن  دستور  زندگیش و  حسرت خوردن یک وعده  شکم سیر غذا  ساده و معمولی  همیشه بر دلش .سالهای سال شاهد  جاری شدن کف صابون  حامل چرک تن مردم بود  و  تناوب  کثیف و تمیز شدن  آدمیان  با بسامدی ثابت  برای او تکراری . با آمدن  درد پیری  بر تنش  بعد از سالها  تازه فهمید پول اندوخته  بیشتر از تن فرسوده  زاینده  است  و بهره خوره  سرمایه و پول  شد بطوریکه هر کسی درمانده   پول می شود  به او مراجعه و در مقابل 7%  , 8%  , شاید  هم 10%  بهره ماهیانه  نیازش را تامین می کند و خود را در چاهی  بی انتها  از پرداخت بهره  و تنزیل می اندازد.تنها هدف و  غایت و تعریف جهان در  ذهن "بخش علی" "درصد " است و بس. مشتریان  او  کسبه ورشکسته , مریض دارن بی پول , پدر ومادران  ناتوان  در اندیشه فرزند, مستاجران بدون ودیعه مسکن ,مسافر کشان  بدون ماشین, و در یک کلام همه از واماندگان مالی هستنند. کسانی که نا خواسته و ندانسته  شاهرگ مالی خود را در اختیار  نیش  "بخش علی" دلاک قرار می دهند واو مستمر می مکد  ومی مکد  و می مکد . آن هم نه برای  سیری شکم  ویا اندوختن  طبق عادت عمر  . بلکه برای سیراب کردن  تشنه ای سیراب  ناشدنی در وجودش . برای رفع نیازی  فزایند که از دوران  نوجوانی تا پیری با سرکوب مستمر,  رشدی تند تر و پایدار ترداشته . تمنایی که شانه به شانه  گرسنگی شکم می زند . "بخش علی" تشنه  زن است و" دار و ندار"  و تمامی بهره  دریافتی از نزول و تنزیل   واماندگان  را به پای زنان و دخترانی می ریزد که خود را در اختیار او بگذارند.  زنان و دختران همان مردانی  که از آنها بهره می گیرد . یک چرخه و گردش کامل  از جسم و پول  یک حلقه ,یک لوپ, یک دایره, یک چنبره , یک مدار بسته . و در این میان  سخت است  در اوج رفع نیاز "ناتوانی" ."بخش علی" ناتوان است. سالهای سال گرسنگی و سرکوب  نیاز "بخش علی” را ناتوان کرده .او سگی است که دندان ندارد, , آهویی است که سم ندارد , رقاصی است که دست و پا ندارد,پرنده ای است که بال ندارد, آوازه خوانی است که لال  است . ودر چاره او دهان خود را جانشین  عضو دیگر بدنش نموده . "بخش علی"در نظر آنها  بی خطر است و  فقط  مانند یک نوزاد می جوید , می بوید , می مکد, می خورد.  و می گردد و می جوید کودکی و نوجوانی و جوانی  گم شده اش را . تلاشی که احتمال موفقیت آن 7%, 8% و شاید 10% باشد. و  فریبا  خانم یکی از آشنایان "دهان بخش علی" بود که گفت "بخش علی "علاج درد تو در دست من است. و فقط من هستم  که حب قرص گرانقدری را دارم که مردانگی را به تو  باز می گرداند .قرصی را که در روی آن حک شده بود V شاید همان    7%  , 8%  , شاید  هم 10% بوده. بخشعلی  حب قرص را فرو بلعید  به امید وصول مردانگی و یافتن اجابت تمناع و نیازش.دفینه  مغز بخشعلی  بعد از روستای زادگاهش و حمام عمومی مردانه ای که سالها در آن شاهد  جدا ودور شدن چرک تن مردمان  در آن بود و تصویر مات  مناظری که با دهان آنها را  حس می کردآخرین چیزی را که حس کرد دو بینی و سرگیجه و سر درد بود .با دیدن بخشعلی در بیمارستان  از پزشک معالج او پرسیدم چه شده ؟

گفت : به دلیل مصرف قرص V و افزایش فشار خون دچار پارگی شریان مغزشده و در اغماع  بسر می برد  و احتمال  بهبودی او  7%  , 8%  , شاید  هم 10%

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 14:47  توسط نامردناشناس  | 

غیر تخیلی

پیله را دریدن و پریدن

 

حاصل زندگی تمامی ما آدمیان  خلق دست آوردهایی  است که در طول عمر خویش می سازیم و گرداگرد  خود  قرار می دهیم  چنان که این چیدمان  تبدیل به "پیله ای "  سخت  و چقر و تنگ در اطرافمان می شود و نعمت عزیز حرکت  را برای ما محدود می سازد . و شاید یکی از رسالت های نهایی  زندگی  دریدن این "پیله" باشد  یکی در جوانی یکی در میان سالی و یکی هم در کهنسالی  جنس این "پیله " هر چیزی می تواند باشد "افکار جزم و خشک" "موقعیت اجتماعی"  ثروت و دارایی"   ...... و حتی "خانواده و همسر و فرزندان". دریدن این پیله به معنای  نابودی این  دست آوردها نیست  بلکه  رهایی از ثقل و سنگینی ایذایی  آنها است .شب گذشته  زنی سالخورده را دیدم  که "پیله" درید و چون یک پروانه  از حصار تنگ و عزیز  خود ساخته اش خارج شد و به تنهایی پرواز کرد . زنی که از 9 سالگی بار سنگین برپایی و نگهداری یک خانواده را تا 73 سالگی به دوش کشیده و همیشه یا نگهداردیگران بوده  یا دیگران نگهدار او . کسی که از نعمت تنهایی و به خود آمدن  و با خود بودن و از خود خواستن و در خود غلتیدن و با خود سفر کردن محروم بوده  چون پروانه ای  مست  و شیدا  "پیله" را درید  و پرید . در ظاهر سفر ساده  و تنهای  یک پیر زن بود اما  در عمق شکستن حصاری خود ساخته  و پرواز  شیرین تنهایی بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 10:19  توسط نامردناشناس  | 

شفای عاجل (2)

 

شفای  عاجل (2)

 

 

 

اسم او "خان محمد شنبه" بود و می گفت 65 سال  عمر  و3 زن و 14  بچه دارد  . حالا آمده ایران تا با پسران  و نوادگا ن خود  دیداری داشته باشد . حق و حقوق و پول  از آنها  بستاند . مانند گرازی که سر در گودال  لجن کرده  باشد با حرس و ولع  خرناس کشان  پوزه  بر تن  پر درد من  می کشید  و خرخر  می کرد . تنها  حس  قابل قبولی که در آن لحظات  سرشار از تهوع  و درد  و بی قراری و انزجار  حواس  آشفته ام را  تسلی بخش بود  حرکت  وتماس  ریش حنا بسته و قرمز رنگش با صورتم  بود.  از فرو رفتن دانه های  ریش  در حفرهای  بینی  و گوش  و گودی چشمم درد شیرینی  داشتم و حا صلش حرکتی نرم و پرتابی  به گذشته های  دلچسب و دور خویش بود . سفری مهتاب گونه به دوران خردسالیم آن زمان که  از پشت سر "ننه جونم" را در آغوش می کشیدم و گیسوان حنا بسته و قرمز رنگ او  به صورت  و گونه کوچک  من که دختر بچه ای  بیش نبودم  می سایید و  باعث  ایجاد حسی خوشایند در من می شد . من  متاع مرغوبی برای عرضه به مشتری ندارم و از این نظر "بد فروشم" چاره ای ندارم این  موضوع به چهره و قد و سن و سال من مربوط می شود . اما هیچ وقت "کم فروش" نبودم  چون به عنوان "فروشنده لذت" همیشه معتقد بودم  در مقابل دریافت پول از مشتری به همان اندازه خدمت باید  کرد . بخصوص مشتریان من که افرادی زحمتکش و کم درآمدی هستنند . راضی  و ارضا بودن آنها تسلی بخش خاطر من است "خان محمد شنبه” کارش تمام شد و رفت  بعد از او "انتظار ایوب" آمد و بعد "ایمان بهادر" و بعد "بشیر ایثار" بعد" محمد  حسن علاقه"  تا پایان  هشتمین نفر  به احترام  عمر و سن و سال یکدیگر  به ترتیب سن . به یاد تصویری در یکی از کتابهای پریسا افتادم  که نشان دهنده سیر تکوین جنین از یک هفتگی تا تولد بود .  درد و بی حالی برایم  تکراری بود  و مشکل  چگونه برخواستن  و به خانه رسیدن بود  به خانه ای که یک دختر جوان و یک پسر بچه  در انتظار حضور مادرشان بودنند و منتظر غذا ی گرم او . مادری که هشت مرد را ارضا کرده و با تنی رنجور  در راه خانه است . بسختی بلند شدم لباسم را پوشیدم  و تشک پاره ای را که سرشار خون بود گرداندم و پشت و رو کردم تا کسی متوجه خونریزی من  نشود .آماده دریافت دستمزد و رفتن بودم که "خان محمد شنبه" همراه پسر جوانی  وارد اطاق شد و رو کرد به من و با خنده گفت: این "جمیل" است "همسر سفر" من است  جوان خوبی است و می خواهم  شما الآن دامادش کنید. این  را گفت و با خنده از اطاق خارج شد و من و آن جوان را تنها گذاشت .  از شدت  تعجب تمامی مصائبم یادم رفت . قبلا شنیده بودم رسم است بعضی از مردان افغا نی در سفر های طولانی  پسر نوجوانی را  به عنوان  لقمه ویا "ساندویچ" جنسی همسفر خود می کنند  تا در طول سفر در همه شرایط یک هم بستر داشته  باشد اما هیچ وقت  باور نداشتم . "جمیل" را نگاه کردم پسر جوانی که بیشتراز جمیل بودن نجیب بود لاغر اندام با چشمانی بادامی  و خمار و سرشار از مظلومیت با پوستی زرد خوشرنگ که به رنگ نور خورشید صبحگاهی می زد . از پریسا کوچک تر بود و از پیمان بزرگتر  قرابتی ,اشتراکی  بین من و او بود . شاید چون هر دو  زوج و همخوابه "خان محمد شنبه" بودیم . شاید چون هردو دردمند بودیم . شاید چون هر دو ناخواسته مفعول  روزگار خویش بودیم . شاید چون هردو  پوست مان زرد رنگ بود و من از کم خونی و اواز نژادش  . از او فرصت خواستم  به دستشویی رفتم و با آبی سرد و گزنده خود را شستم شستم شستم  موهای  آشفته ام را  آراستم  و صورتم آنقدر با آبسرد  شستم تا پوست صورتم گولگون شد  و به اطاق سرایداری  وارد شدم و چون  " کوکبی بنفش" که زنبور سرگشته ای را در خود میگیرد  "جمیل "را در خود گرفتم و دادم به او هر آنچه  در وجودم بود . تمامی خوبیهای اندکی را که تجربه کرده بودم  تمامی دارایی پنهانی را که در هزار توی "صندوق خانه" احساسات   جمیع زندگیم   نهان کرده بودم. و در پایان  خود را رها جستم .و در انتها  به خانه آمدم  در کنار پریسا و پیمان  و لختی بعد در بستر خواب خویش سوریدم  و به خوابی  شیرین  وعمیق  بعد از  سالها فرو رفتم. اینبار خواب" کوکبی بنفش " بود و من زنبوری سرگشته . مانند جنینی غوطه ور در رحم  مادر  درمیان خود به شادی می پیچیدم  از درد دور بودم . تمامی  رویاهای شیرینی را که از" ایزد خواب" طلب داشتم  تا صبح  باز پس گرفتم . صبحگاهان با گرمای خورشید جان بخش از خواب  بدون  درد بر خواستم و زیبا ترین رنگ  عالم  "رنگ سفید" را در پوشک خود دیدم.این سفیدی و خشکی و التیام درد  پاداش من از "ایزد مهر " بود.  

 

 

 

تمام         

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 14:39  توسط نامردناشناس  | 

شفای عاجل (1)

شفای  عاجل (1)

 

 

 

به عنوان یک بیمار بد حال همیشه  تنها  مراجعه می کنید ؟حد اقل  یک نفر را به عنوان همراه با خود نیاوردید  که ما مشگل  مربوط به شما را  با او در میان بگذاریم.البته چاره ای نیست جز بیان حقیقت  حتی اگر  تحملش  دشوار باشد . واقعیت  این است . شما خانم  مبتلا به سرطان  دهانه رحم  هستیید . آن هم  در مراحل نهایی آن.  متعجب هستم این همه درد و خونریزی را تا به حال چگونه تحمل کردید؟ مهبل  شما تغییر فرم داده و بشدت دچار کم خونی شدید.  تنها گزینه  استراحت مطلق, قطع کامل تماس جنسی , پرتو درمانی , شیمی درمانی و در نهایت اگر دوام آوردید  شاید جراحی .

در کمال ترس و درماندگی  گفتم:دکتر امیدی به بهبودی  من است؟

دکترگفت: مرگ و زندگی دست خدا است  همه ما  وسیله هستیم  امید به خدا داشته باش وبرو دنبال نذر و نیاز . توسل کن , توسل ,توسل کن  برای شفای عاجل 

 

دنیا با تمامی بزرگی و عظمتش  با تمامی آدمهایش  ذره ای شده بود و به گرد سرم می چرخید . هیچ جا را و هیچ کس را نمی دیدم  وغافل از همه راه  خود را طی می کردم .نه بیماری  و نه مرگ برایم مهم نبود  فقط به زند گی پریسا و پیمان بعد از مرگ خویش فکر می کردم . پریسا دانشجو است و پیمان هنوز یک کودک دبستانی . من  به عنوان یک مادر باید زنده بمانم . مرگ من ظلم خدا است  . بعد از ساعاتی  سرگشتگی  و سرگردانی  و نشخوار گذشته وجابجایی آیند . به خود آمد ه تصمیم گرفتم نیاز لحظه را فراهم کنم و غافل شوم از آینده ترسناک  و به  کسب کارم مشغول شوم . در سطح شهر که من مشتری ندارم . چون اینجا کسی برای یک زن  زشت  مسن کوتاه قدی که پوشک خونی لای پایش است نگاه صرف  نمی کند چه رسد به خرج  پول . جای کسب کار من شهرک های صنعتی  اطراف تهران  است  کارگران ساختما نی  و افغانی  و شهرستانی  این شهرک ها. بدون معطلی  رفتم شهرک صنعتی" شمس آباد". زیر شکمم انباشته از درد بود و درد مانند دو موجود زنده به استخوان دو پایم سرک می کشید و رگ و ریشه ام را می خراشید و رطوبت حاصل از خونریزی و بی حالی حاصل از  کم خونی  بی قرارم کرده بود .ماشینی  شیک و زیبا کنارم ترمز کرد شیشه سیاهش آرام آرام پایین رفت و از پشت آن سیاهی شفاف چهره مرد جوانی سفید رو  با ابروانی  آراسته  و مرتب که تلالو زنجیر طلایی دور گردن سفید آمیخته به دانه های سیا ه موی برجسته اش کرده بود

رو کرد به من و گفت: چطوری  میمون چادری؟ چرا نمی روی "جردن" و "ولنجک"  اینطور با ناز قدم بزنی؟

درد و بی حسی و خشم  در من معجونی درست کرد  که در جوابش بگویم : " بچه موزلف" اگر پول بابات نبود  "خانم خوشگل های " "جردن" و "ولنجک"  تو را به اندازه  " عن  خشک شده چسبیده به پشم کون سگشون " هم قبول نداشتند.

قلبم از شدت هیجان می خواست  تند تر بزند اما کم  خونی و بی حالی حاصل از آن  اجازه نمی داد  و به سختی به راهم ادامه دادم . دو مرد افغانی را با لباس کار دیدم که کنار درب کارگاهی ایستاده بودنند . از نگاهشان نیازشان را گرفتم . چادرم را کمی شل کردم و  به سختی لبخندی به لب آوردم.

یکی از آن دو جلو آمد و گفت:خانم میهمان ما می شوید؟

 من که از شدت ضعف  حال و حوصله گفتگوی  طولانی نداشتم  فوری گفتم چند نفر هستید ؟

در جواب گفت:  هشت آدم

توان  فکر و محاسبه و اندیشه در مورد  عاقبت  آن را نداشتم . به دستمزد و عایدی  چند ساعت آینده فکر میکردم . نه درد   نه خونریزی بیشتر  نه تحمل هشت مرد مانند گرگ گرسنه می توانست سد راه من شود . داخل کارگاهی شدم که در ساعات تعطیلی  بود  و همه جایش  انباشته از کیسه های مواد کهنه پلاستیک بود . وارد اطاق سرایداری شدم  که در کنارش اطاق کارگران بود. بوی  رطوبت آمیخته به  بوی دود سیگار و سیب زمینی و گوجه سرخ شده  اولین  مستقبل من بود.  تشکی  پاره و بی رنگ رو  با نقش راه راه  قهوه ای که یاد آور "زیر شلوار" آقا جونم  در سالهای دور کودکیم  بود .در گوشه اطاق جا گرفته بود  یک مبل تک نفره  زوار در رفته هم در گوشه دیگر اطاق.مردی که با او در ابتدا صحبت کردم  وارد شد و به من خوشامد گفت و از من خواست بعد از او اولین کسی که وارد می شود و از نظر آنها محترم است و قابل احترام  بیشتر به او توجه کنم . چادر و لباسهایم را بروی مبل گذاشتم و خون بدنم را پاک کردم و  بر روی تشک  پاره ای که تصویر هوایی دریایی پر از جزیره را در ذهنم زنده می کرد دراز کشیدم  و با "آهی" عمیق قسمت کوچکی  از درد و رنج و خستگی آن روز لعنتی را از راه دهان و گلویم خارج کردم. در باز شد و مرد مسنی  با ریشی  حنایی رنگ و چشمانی ریز و بادامی وارد شد . گویا این مرد میهمان بزرگشان بود و به افتخار ورودش  من را به عنوان سفره ای متشکل از خوراکی  در جلوی او باز کردن.   

 

 

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 14:14  توسط نامردناشناس  |